نويسندگان

1.

به من می گویی که سکوت
نزدیک تر به آرامش است در مقایسه با شعرها
اما اگر به عنوان هدیه ام
برای تو سکوت می آوردم
چون سکوت را می شناسم
می گفتی
این سکوت نیست
این یک شعر دیگر است
و آن را به من بر می گرداندی

 2.

با هفت‌قلم آرایش
زن در آستانه‌ی شب ایستاده است،
مرد تکه نانی را به تردستی می‌دزدد
و به فریب می‌لنگد،
بر سنگفرش خیس
شیک‌پوش مشهوری می‌گذرد،
کسی می‌گذارد
برگ خشکی بر شانه‌اش بماند
افتاده از درختی ساکت
و او نیز دیگر حرفی نمی‌زند
زیرا به تاریخ پیوسته
خاکستری روشن لباسش
چکه‌های خون را انتظار می‌کشند
و چهره‌ی درشت یونانی‌اش
به طرزی غریب
به مادرش شباهت می‌برد
دیرباز در دهکده‌ای.

(ژان فولان)

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حامد ]

There is nothing to be afraid of
it is only the wind
changing to the east, it is only
your father the thunder
your mother the rain
In this country of water
with its beige moon damp as a mushroom
its drowned stumps and long birds
that swim, where the moss grows
on all sides of the trees
and your shadow is not your shadow
but your reflection
your true parents disappear
when the curtain covers your door
We are the others
the ones from under the lake
who stand silently beside your bed
with our heads of darkness
We have come to cover you
with red wool
with our tears and distant whipers
You rock in the rain's arms
the chilly ark of your sleep
while we wait, your night
father and mother
with our cold hands and dead flashlight
knowing we are only
the wavering shadows thrown
by one candle, in this echo
you will hear twenty years later

 

چیزی برای ترسیدن نیست
تنها باد است
که سر به شرق چرخانده ؛
تنها ماییم :
پدرت : تندر،
مادرت : باران.
در سرزمین آبها
با ماه ای چون قارچ
بژ رنگ و نمناک ؛
کُنده درختان غرقه شده
و مرغانی بلندبالا
که شنا می کنند .
جایی که خزه
می روید
بر تمام سطوح درختان
و سایه ات
سایه ی تو نیست ؛
بازتاب توست .
پدر و مادر حقیقی ات
ناپدید می شوند
وقتی پرده می پوشاند
در را.
ما آن دیگرانیم،
کسانی از زیر برکه
که خاموش
کنار تخت تو می ایستیم
با سرهایی از جنس تاریکی .
باید بیاییم و بپوشانیم ات
با جامه ی پشمین سرخ
با اشکها و پچپچه های دوردست مان.
تو در آغوش باران
- ننوی خنک خواب ات-
تکان می خوری
آنگاه که ما
مادر و پدر شبانه ات ،
انتظار می کشیم
با دستانی سرد و
فروغی مرده ،
در می یابیم
که تنها سایه هایی لرزانیم
فروافتاده از یک شمع ،
در این پژواک
که تو
بیست سال دیگر
خواهی شنید.

((مارگارت اتوود))

[ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حامد ]

1.

دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز
مانند بادکنک رنگارنگی به دستشان بدهیم که بازی کنند
آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند
دنیا را به بچه ها بدهیم
مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان گرم
دست کم یک روز شکم شان سیر شود
دنیا را به بچه ها بدهیم
برای یک روز هم که شده دنیا با دوستی آشنا شود
بچه ها دنیا را از دست ما خواهند گرفت
و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت

2.

 زن پنجره را گشود.
باد باهجومی، مو هایش را
چون دو پرنده،
بر شانه اش نشاند. پنجره را بست.
دو پرنده بر روی میز بودند،
خیره در او .
سرش را پایین آورد،
در میانشان جا داد و آرام گریست.

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حامد ]

اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم
می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم
نمی‌کوشم بی‌نقص باشم.
راحت‌تر خواهم بود
سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم
در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر ریسک‌ می‌کنم
بیشتر به سفر می‌روم
غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم
از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد
در رودخانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد
جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن‌ها نبوده‌ام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری‌های تخیلی کمتری
من از کسانی بودم
که در هر دقیقه‌ی عمرشان
زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند
بی‌شک لحظات خوشی بود اما
اگر می‌توانستم برگردم
می‌کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم

اگر نمی‌دانی که زندگی را چه می‌سازد
این دم را از دست مده!

از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی‌روند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات

اگر بتوانم دوباره زندگی کنم- سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم - می‌کوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه‌سواری می‌کنم
طلوع‌های بیشتری را خواهم دید و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آنقدر عمر داشته باشم
- اما حالا هشتادو پنج ساله‌ام
و می‌دانم رو به موتم-.

(( Borges))

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حامد ]

1.

آسمان بسیار زیباست

اما بسی زیباتر است

آن کس که این زیباترین سایبان آبی را آفرید

2.

آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است

در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه خدا جنب خانه ماست

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حامد ]


To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی


To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره


To be part of a team
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies In the stomach every time that you see that person
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین


To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

[ ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ حامد ]

Beautiful dawn

سپیده دم زیباییست

lights up the shore for me
روشنایی به خاطر من به بالای ساحل آمده است

There is nothing else in the world
چیز دیگری در دنیا نیست

I'd rather wake up and see with you
که من بخواهم بیدار شوم و آن را با تو تماشا کنم

Beautiful dawn

سپیده دم زیباییست

I'm just chasing time again
من باز هم زمان را تعقیب می کنم

Thought I would die a lonely man, in endless night
با اینکه من به تنهایی در یک شب بی پایان خواهم مرد

But now I'm high

ولی اکنون در اوج هستم

Running wild among all the stars above
در میان ستارگان وحشیانه می دوم

Sometimes it's hard to believe you remember me.
گاهی اوقات باور اینکه تو به یادم هستی سخت است
Beautiful dawn

سپیده دم زیباییست

Melt with the stars again
با ستارگان ذوب می شوم

Do you remember the day when my journey began
آیا روزی را که سفر آغاز شد به یاد داری

Will you remember the end of time
آیا پایان کار را به یاد خواهی داشت

Beautiful dawn

سپیده دم زیباییست

You're just blowing my mind again

باز هم فکرم را به هم ریخته ای
Thought I was born to endless night, until you shine
با این حال من در شب بی پایان به دنیا آمدم تا اینکه تو درخشیدی

High

در اوج


Will you be my shoulder when I'm grey and older
آیا زمانی که پیرتر شدم باز هم شانه ات را به من می دهی

Promise me tomorrow starts with you
قول می دهی که فردا با تو آغاز شود

Getting high

با لا می روم

High

در اوج



 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حامد ]

A lonely midnight

در نیمه شبی متروک

I stand awake

بیدار مانده ام

Beside the window sill

در کنار پنجره

With eager eyes

با نگاهی مشتاق

Which has the hope, still

که همچنان امید دارد

A silent night

شبی بی صدا

No noise of a gushing spring

نه صدایی از بهار

No noise of a single bird

نه صدایی از یک پرنده تنها

Still I stand awake

همچنان بیدار ایستاده ام

I know you’ll return by daybreak

می دانم با سپیده دم باز می گردی

Won’t you

باز نمی گردی؟

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حامد ]

I linger in the doorway
Of alarm clock screaming
Monsters calling my name
Let me stay
Where the wind will whisper to me
Where the raindrops
As they’re falling tell a story

من معتل می کنم تا از دالان زنگ ساعت بگذرم
هیولا ها منو صدا می کنند
بگذار بمونم جایی که
باد اسمم رو صدا می کنه

In my field of paper flowers
And candy clouds of lullaby
I lie inside myself for hours
And watch my purple sky fly over me

در مزرعه ی گل های کاغذی من
و ابرهای شیرین لالایی
من ساعت ها به خودم دروغ می گم
و آسمان ارغوانی که از بالا سرم می گذره رو تماشا می کنم

Don’t say I’m out of touch
With this rampant chaos- your reality
I know well what lies beyond my sleeping refuge

نگو که دستت به من نمی رسه
توی این هرج و مرج همه گیر-اصالت وحقیقت تو
من خیلی خوب می دونم چه دروغ هایی پشت خوابیدن من پناه گرفته
کابوس...من دنیای خودمو می سازم تا از این دنیا فرار کنم

Swallowed up in the sound of my screaming
Cannot cease for the fear of silent nights
Oh how I long for the deep sleep dreaming
The goddess of imaginary light

صدای جیغ های منو خفه کن
نمی تونم کاری نکنم از ترس شب های آرام
آه چقدر مونده تا بشه یه رویا دید
الهه ی خیالی روشنایی

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حامد ]

How nice it is
our sins arent obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
dont chang our figures shapes
tought we didnt remember each other even for a moment
merciful god thanks

 

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حامد ]
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
امکانات وب